ساعت 12 و نیم شبه اینجایی که من هستم. اونجایی که تو هستی هم همینه. چند هفته ای هست که هر دو توی یه خاکیم. تو نگرانی. من نگرانم. داریوش میخونه. اونم نگران به نظر میاد.ببین شبیه همیم؟ ببین هر دو الان دو سه جا خونه داریم؟ هر دو منتظریم؟ هر دو میترسیم؟نگفتی مگه باهم بنویسیم این لحظه هارو؟ چیه پس داستان آن و آف شدنت رفیق؟ تو میدونی اوج ضعف یه جیمز کجاس؟ اونجا که بفهمه نه حرفاش کمکت میکنه، نه طنزش، نه سکوتش. چی موند دیگه؟ ببین مسنجرو جمع کردن، بلاگفا رو پارچه ساختن ازش که باهاش تلگرامو برق بندازن. ببین ترکیه کودتا شد و خوابید. ببین من داره آینده م زیر و رو میشه باز. ببین برج سلمان آتیش گرفت. ببین عمو لارتنمون بابا شد؟ ببین بزرگ شدیم باهم؟ ببین پیر میشیم باهم؟ گفته بودی اونقدر خاطره ساختم برات که دیوانه سازا حالا حالا خفتت نکنن. چی شد پس خواهر؟ چی ان اینا دور و برت؟ مرده باشه داداش که نبینه غمتو. که تو توی همین خاک باشی و من بشینم از دور تماشا کنم غمتو.پ.ن: تراژدی اونجاست که بعد ده سال انتظار یه دل سیر دیدنت، حالا گوشه این اتاق نشستم و برا رفتنت دعا میکنم..پ.ن2: حالا که این آپو میخونی لبخند بزن. میدونم گذشته.
برچسب:
نویسنده: نوید طاهری
تاريخ: يکشنبه
24 بهمن
1400 ساعت: 23:08